تبليغاتX
صدای شکسته

 

سفیر صبح سفید

 

 دمیده باد محبت به قایق چوبی

نشانده پرچم عزت به عرشه ی خوبی

چو نرم نرمک از این آبها گذر بکنی

رسی به ساحل امن و به سایه ی طوبی

خدای نیز در این راه پر فراز و نشیب

گواه صادق این قوم و صبر ایوبی

چه می کنی گله از روزگار بی سامان

چو خانه ی دل خود را زغم نمی روبی

به باد گفته ام اینک به بادبان بوزد

شب است اگر نروی سخت تر بیاشوبی

زجهل مردم نادان ترا سلامت نیست

سلام گو وبرو تا بکی بدر کوبی

تو سبز باش و صبور ای سفیر صبح سفید

بریز شوکت شب را چو خاک بر جوبی

بنام نامی خاک است نام تو خاکی

زخاک کمتری اما ستاره ی خوبی

 

+ نوشته شده توسط خاکی در سه شنبه 1388/07/21 و ساعت |

 

درویش

 

 

کمم از کمترین وهم بیشم

صاحب مکنتم و درویشم

 

شیخ مردان راه  ا یما نم

گرچه درچشم چون توبی ریشم

 

فارغم ازجها ن و ما فیها

زین جها ن من دو فرسخی بیشم

 

نور ایمان به اندرون دارم

تو مپندار دشمن کیشم

 

راه باز است و جاده آماده

رفتن خویش را می اندیشم

 

گر چه بر باد رفت حرمت من

کوهی از آبروست در پیشم

 

آسمان را چو می تراوید م

یافتم ، با ستارگان خویشم

 

مرد این ره نه من بدم که خدا

طاقت کوه داد و زان بیشم

 

آبرویم گرو به دشمن داد

د م به د م تا زند همی نیشم

 

 

+ نوشته شده توسط خاکی در چهارشنبه 1388/07/01 و ساعت |
 

 

نجوا

 

زپشت کوه نامردی

صدایی آشنا

 آهسته نجوا می کند با ما

صدا در کوه می پیچد

چه می گوید ؟

مگررازیست بااو

 کاین چنین اصرار براسرارگفتن دارد این نجوا

تو گوئی هست سری در میان

ای مردمان کوهی که می بینید

جز یخ نیست

وگرمای محبت می کند آبش

می ارزد امتحان کردن ......

 

 

+ نوشته شده توسط خاکی در دوشنبه 1388/06/23 و ساعت |

جنگل مولا

در دلم غوغاست میدانی چرا؟

شورها برپاست میدانی چرا؟

گرچه چون آئینه بشکستست دل

عشق پابرجاست میدانی چرا؟

من غمین از عالمی دردم ولی

صورتم دریاست میدانی چرا؟

ابرهای تیره در جوش و خروش

مهر ناپیداست میدانی چرا؟

گله پا مال جفای گرگ شد

دستها بالاست میدانی چرا؟

خوب و بد را بی عیاری حاکم است

جنگل مولاست میدانی چرا؟

در گلستان گل نمی روید مگر؟

خار و خس پیداست میدانی چرا؟

آتش اندر دل فزونی می کند

چشم ها گویاست میدانی چرا؟

کن خموشی خاکی اندر راه عشق

کاین چنین زیباست میدانی چرا؟ 

+ نوشته شده توسط خاکی در سه شنبه 1387/04/18 و ساعت |

دشت عطش زا

من جاریم به دشت عطش زای بی بری

          دریاستم به هیکل یک قطره

                       کاندر سرم به رویش یک شاخه حیات

                                    سودا هزارهاست

+ نوشته شده توسط خاکی در یکشنبه 1387/04/16 و ساعت |

 

بیداد ملک

 

 

ما پادشهان ملک بیداد شدیم

 

 

در حنجره های بسته فرياد شديم

 

 

زنجير ستم چو پای ما را می بست

 

 

                                        قفل دل خود شكسته آزاد شديم 

 

 

+ نوشته شده توسط خاکی در چهارشنبه 1387/03/29 و ساعت |

 

 

گلوی جان

 

 

بگذاشته بر گلوی جانم شمشیر

 

 

بر دیده نشانده زخمه ی صدها تیر

 

 

گر سر برود به راه او حرفی نیست

 

 

دل را چه کنم چو نیست او راتدبیر

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط خاکی در چهارشنبه 1387/03/29 و ساعت |

 

 

 

تمنا 

 

 

باز ای تمنا بپرهیز ، از یاوه در سر دمیدن

 

بگشای دل تا توانی آنسوی نادیده دیدن

 

ای دست اگر می توانی بردار بار گران را

 

ازدوش مردم زمانی بینی ز طوفان رهیدن

 

برخیز و شادی بیفکن در سرسرای نگاهی

 

کز غم چو جوی است و هر دم خواهد بدریا رسیدن 

 

کامی اگر تلخ باشد جان در عذاب الیم است

 

برخیز و بالی بگستر ای کامگار از پریدن

 

دشمن چو دندان خودرا بر ما چنین تیز کرده

 

آن به که تیز آبگونه ،  از حلق آنها سریدن

 

مسکوک زر می پرستند اما بدیدار مردم

 

سجاده می گسترانند از بهر آوازه چیدن 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط خاکی در چهارشنبه 1387/03/29 و ساعت |

 

سودای جوانی

 

 

سری دارم به سودای جوانی

 

ولی تن داده از كف زندگانی

 

صفای عشق می جويد دل من

 

تنم با خنده می گويد : توانی!

 

 

+ نوشته شده توسط خاکی در چهارشنبه 1387/03/29 و ساعت |

 

آلوده عشق

 

ما زاده خاك و مرده افلاكيم

 

ما از غم رنج مردمان دل چاكيم

 

شيطان ندهد فريب ما را هرگز

 

آلوده عشقيم و پس از آن پاكيم

 

 

+ نوشته شده توسط خاکی در چهارشنبه 1387/03/22 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM